تبليغاتX
پسر رویایی شما)(نواب)
پسر رویایی شما)(نواب)
شناسنامه من
به نام کسی که عاشقان را آفرید
خیلی خیلی دوستتون دارم
سلام به تمام دوستان عاشق، پسری هستم 24 ساله از بوشهر امیدوارم که از وبلاگ من خوشتون بیاد
راس می گن که
اونی که رفته دیگه رفته اونی که رفته دیگه بر نمی گرده
ای دل تو خیلی جوونی تا کی می خوای منتظرش بمونی
به نظر شما راست می گن
راستی دوستان نظر یادتون نرهااااااااااااااااا !

آرشیو
اردیبهشت 1388
آبان 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
لینک روزانه
بزرگترين مرجع كليپ فارسي زبانان
تيك تيك زيبا و مفيد
جایی برای ما دو نفر
4 تایی ها
ورود نامردا ممنوع(صدف)
دختراي كوچه پشتي
چرت وپرت
عشق صدای فاصله هاست
جدیدترین افهای دنیا درد قلب
حرفهای عاشقانه مریم(دل شکسته)
دیگر امکانات
غروبه

 

غروبه دلم گرفته

          نم نم بارون مي باره

               اين غروب خيس و دلگير

                              تو رو ياد من مياره

 

خيلي وقته كه تو رفتي

          انگار صد ساله گذشته

                          ردّ پاي رفتن تو

                                 توي صورتم نوشته

 

دو تا چين كنار چشمام

          موهاي سفيد تو موهام

                   گواهي مي دن كه بي تو

                             روز خوش نبود تو روزام

 

دستاي خسته و سردم

          گرمي دستي نديده

                   اي خدا تاريكي بسه

                   كي مي تابه اين سپيده؟  

 

غروبه دلم گرفته

          بارون ديگه نمي باره

                   هنوز اين غروب تاريك

                                    ترو ياد من مياره



روز:شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 نویسنده:نواب زمان:3 بعد از ظهر |

هميشه اين گونه بوده است:

 

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني ،  پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .

هميشه اين گونه بوده است:

 

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي.

هميشه اين گونه بوده است:

 

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند .

هميشه اين گونه بوده است:

 

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.



روز:شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 نویسنده:نواب زمان:2 بعد از ظهر |

 



روز:دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 نویسنده:نواب زمان:9 قبل از ظهر |



روز:دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 نویسنده:نواب زمان:9 قبل از ظهر |

شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از

توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم


انگار فایده نداره باید می رفتم  تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی

 (مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد

بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود

یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این

همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ

چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر

درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا

 فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل

اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن

 تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند....


داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می

 بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد


...کاش همه ی ادمای مریض  خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل

همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما

با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه

 نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته

باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد

 همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا

جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از

 ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن

خدا جونم دوست دارم  ... تنهام نذار



روز:دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 نویسنده:نواب زمان:9 قبل از ظهر |

 

يادمان باشد اگرشاخه گلي چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم

 پــر پروانه شكستن هـنــر نيست

گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم

 يادمان باشد ســـر ســـجاده عشق

 جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نكنيم

 يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم

گر در خود شكنيم هيـچ صدائي نكنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم



روز:پنجشنبه بیستم تیر 1387 نویسنده:نواب زمان:10 قبل از ظهر |

((تفاوت دختر پسرها در درست کردن نیمرو))

دخترها
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد)!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسه نمك ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه كه ديگه نميشه توش نيمرو درست كرد رو ميندازن كنار
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمه مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياز ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياز ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيمانده تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچه تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو
كه چه عرض كنم ...
بالاخره جلوي تلويزيون ميل ميكنن و بعد از نثار چند تا فحش از ادامه فوتبال لذت ميبرن

نظر یادتون نره وا



روز:پنجشنبه بیستم تیر 1387 نویسنده:نواب زمان:10 قبل از ظهر |

سلام دوستان عزیز من

 

من برگشتم

 

و از امروز می خوام مطالب جدید و زیبایی را برای شما ارائه بدم

 

پس به من سر بزنید و نظر بدهید

 

ممنونم

 

بای



روز:پنجشنبه بیستم تیر 1387 نویسنده:نواب زمان:10 قبل از ظهر |

heart.jpg

 

                                         چنان دل کندم از دنیا

                                که شکلم شکل تنهاییست

                                ببین مرگ مرا در خویش

                                که مرگ من تماشاییست



روز:یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 نویسنده:نواب زمان:9 بعد از ظهر |

 

به سوی تو، به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم


بگو کجایی؟



نشان تو گه از زمین گاهی

ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا

ره تو می پویم

بگو کجایی.....



کی رود رخ ماهت از نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی



یکدم از خیال من

نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من



تا هستم من

اسیر کوی توام

به آرزوی توام

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی



روز:یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 نویسنده:نواب زمان:9 بعد از ظهر |